جمله دو بخش دارد. نهاد و گزاره، مبتدا و خبر. نهادش اغلب فرقی ندارد، من، تو، او، ما... نهاد بیچاره را اغلب حتی حذفش می‌کنیم؛ دور می‌اندازیمش و بی‌توجهی می‌کنیم به آن. اصل دعوا بر سر گزاره است. دقیق‌ترش این که دعوا بر سر فعل است. دعوا بر سر عمل است. دعوا سر بلایی است که بر سر هم می‌آوریم.

اما گهگداری هم...

"175" یک عدد عادی است. از خاندان اعداد صحیح و از دسته‌ی اعداد طبیعی. بر 7و 5 بخش‌پذیر است. مثل 35، 105، 280 و... بچگیش هم لابد هم‌بازی 174 و 176 بوده است. به گمانم هیچ وقت طعم ویژه شدن را نخواهد چشید. هیچ وقت یک ورزشگاه صد هزار نفری نامش را یک صدا نخواهند خواند. هیچ وقت برایش "هیپ، هیپ، هورا" سر نخواهند داد. پوستر هیچ 175ی روی دیوار اتاق هیچ پسربچه‌ای جا خوش نخواهد کرد( لااقل کرده). اما یک قاعده‌ی نانوشته به یادم می‌آورد که جواب هر سوالی قبل از خوانده شدن می‌تواند 175 باشد. یک تجربه‌ داستان و رمان‌خوانی و فیلم‌بینی هم به یادم می‌آورد که هر کسی می‌تواند قهرمان باشد.

"بسته" را که می‌شنوم یاد دردسر می‌افتم. بدبختی، نفس‌تنگی، سرفه، خستگی و البته یک ترکیب اعصاب خوردکن، درهایِ...؛ یا شاید هم انتظار، که کی می‌رسد به مقصد. یا که وقتی بازش می‌کنم چه چیز روبرویم قرار دارد؛ یاد پستچی می‌افتم و دغدغه ی چند بار زنگ زدنش؛ یا حتی قبل از آن. یاد کاغذ کادو، کارتونی‌هایش را بیشتر دوست دارم، یاد طرح‌دار بودن؛ اما مهم‌تر از همه یاد پاپیون میفتم خصوصا از آن قرمز رنگ‌هایش.

"غواص"ها قطعا آدم‌های عجیبی هستند؛ ماسک اکسیژن و کپسول و شلنگ هم قطعا چیزهایی نیست که یک انسان عادی هر روز به خودش وصل کند و این‌ور و آن‌ور بپرد. اصلا همین که بدون آبشش چندین ساعت در آب غوطه ور هستند نشان از غیر طبیعی بودنشان دارد، از این که به جایی دیگر تعلق دارند؛ لابد با آن سبک عجیب کفش‌هایشان می‌خواهند ادای پری‌های دریایی را درآورند. شاید هم غرقه بودن را دوست دارند.

"کشف" واژه‌ی تکراری و کسل‌کننده‌ایست؛ یک وعده برای تسکین برخی ناتوانی‌ها، حتی یک‌جورهایی تبعیض؛ از معدود فواید اولیه‌تر بودن؛ از آن چیزهایی که انسان مدرن برایش لَه‌لَه می‌زند؛ چندصد سالی هست که نیست؛ برای منِ بچه‌تر با اختراع تفاوتی نداشت، دو سه سال پیش برای منِ کمی بزرگ‌تر تصادفی بودنش شلاق شده بود در تصوارتم؛ ولی برای منِ این روزها، مترادف که نه، شده خودِ یک آرمان دست‌نیافتنی. 

"دست" از آن کلمه‌های چندمعنایی است؛ هم واژه است، هم یک‌جورهایی پیشوند-واحدِ شمارش و هم شبه جمله؛ اما فکرش را که می‌کنم بین همه‌ی معانیش یک چیز مشترک است. تکامل! کامل شدن! لباس‌هایمان که کامل شوند، که زیبا شوند، که اراسته شوند بهشان می‌گوییم یک دست! بشقاب‌ها و لیوان‌هایمان هم! حتی کتکمان هم که بچسبد و حال بیاد می‌شود یک دست کتک مفصل! یا مثلا اگر یک چیزی خیلی سر حالمان بیاورد ناگهان یکی داد می‌زند ...، ...!! اصلا اگر کمی به عقب‌تر برویم خواهیم دید که با همین دست بود که پله پله شدیم این! با همین دست بود که سیب چیدیم، سنگ برداشتیم، ابزار ساختیم و ساختیم و ساختیم و رسیدیم به اینجا. همه‌اش تکامل است. اما این دست، لامصب دیگر نبودنش، نداشتنش، از دست دادنش، قطع شدنش اِندِ اِندِ اِندِ تکامل است...

می‌دانی اگر بخواهی بر "اغلب" غلبه کنی، باید...
باید یک نخ تسبیح داشته باشی، یک بیت ترجیع، یک هسته‌ی گروه اسمی واقعی! آن وقت است که نهاد جلو می‌زند از...


پ.ن.بابت طولانی شدنش عذر...؛بابت تصرف در عکس هم عذر...

پ.ن2.اما عذرخواهی اصلی؛بابت اینکه آن چیزی نبودیم که باید...عذر...

پ.ن3.