پست میهمان از پرتقال دیوآنه

سبز پوشیده بود. ابتدای سی و سه پل مکث کوتاهی کرد و دیدم که وقتی دوباره به راه افتاد؛ چشمانش را به سرعت به چپ و راست حرکت میداد. به گمانم چیزی را میشِمرد. داخل سی و سومین دهانه بزرگ شد و سیزده ستون در جهت مخالف به پیش رفت و ایستاد. نگاهی به ساعتش انداخت و نشست لب پل و پاهایش را آویزان کرد. زل زده بود به آزادی. بعد از چند دقیقه با کلافگی بلند شد و در سایه ایستاد. به گمانم گرمش شده بود. اطراف را نگاهی کرد. پیرمرد و پسری چند متر آن طرف تر پچ پچ میکردند. رویش را از آنها برگرداند. دقیقه ای بعد همان پیرمرد از کنارش گذشت و نگاه معناداری به سمتش حواله کرد. خودش را به آن راه زد که انگار چیزی ندیده است. مرد پیر مسیری را که طی کرده بود برگشت. از بالا تا پایینش را نظاره کرد و آرام گفت:«شیشه میخوای؟» به نظرم آشفته بود اما نه در حدی که آن وقت روز دنبال شیشه باشد. وقتی "نه" بی جانش را شنیدم از حدسم اطمینان یافتم. دلم میخواست بدانم پشت نگاه غمگین اما مصمم اش چه میگذرد. به دقت زیر نظر گرفته بودمش. کمی با تلفن همراهش مشغول شد و سپس دیدم که از نزدیک ترین دهانه بیرون آمد و روی سکویش نشست. پا روی پا انداخته بود. نگاه مردمی که عبور میکردند به سمتش کشیده میشد. البته عادت مردم است. این را خیلی وقت است که فهمیده ام. عادت کثیفیست و من هم کاری نمیتوانم بکنم.
صدای هر کودکی را که میشنید سرش را بالا میکرد و با لبخندش کودک را تا محدوده‌ دیدش همراهی مینمود. در بقیه موارد چشمش به زمین بود. پسری در سکوی بغلی مدام دیدش میزد. آخر سر هم بلند شد و همانطور که رد میشد گفت:«شماره بدم؟» انگار خودش هم میدانست حرفش بی نتیجه است؛ چون من درنگی در قدم هایش ندیدم. به یک باره بلند شد و دوید. دنبال علت برای این حرکت ناگهانی اش بودم که دیدم خم شد و قاصدکی را گرفت. کوتاه زمانی نگاهش کرد، چشم هایش را بست و با فوت آن را به دنبال آرزویی فرستاد. حس کردم که زمین پر علف و خشکیده ام به خود لرزید. یک بار دیگر هم اینکار را کرد اما اینبار قاصدک را با انگشت شست و اشاره دست راستش نگه داشت. زانوهایش را بغل کرد و چشمان از اشک برق افتاده اش را به ابتدای پل دوخت.
مدتی نگذشته بود که با سرعت شروع به دویدن کرد. هیجان زده شدم. طولی نکشید که روی پنجه های پاهایش آمد و شخصی را با لباس آبی و کوله ای قرمز در آغوش کشید. فارغ از نگاه مردم. گویی کسی آن اطراف نیست. همدیگر را محکم بغل کرده بودند. وجود خسته ام لبخند زد. کمی بعد هر دو رو به روی آزادی نشسته بودند. حرف میزد و به پهنای صورت اشک میریخت. میخواستم بگویم:«اگر این سیلی که امروز راه انداختی را هر روز به جای آغوش او در دل من روان میکردی، الان از این خشکیدگی رهایی یافته بودم.» اما به نظر نمی آمد که دلش بخواهد در آن شرایط کسی با او شوخی کند. حواسم پرت این فکر ها و دلمردگی ام شده بود که دیدم ای دل غافل! اصلا نفهمیدم چه به هم میگویند. دوباره که رویشان متمرکز شدم دیدم گل رز نارنجی خشکیده ای در دست و لبخند اندوهگینی بر لب دارد.
بلند شدند و دست در دست یکدیگر به راه افتادند. من مثل همیشه ثابت بودم و آنها کنارم قدم میزدند. دلم را خوش کرده بودند که هنوز هم کسانی هستند که به وجود مرده ام، درحالی که اسمم "زنده و زاینده" بود اهمیت بدهند.
-من از تصور نبودنت... رو شونه ی تو گریه میکنم... منی که دل بریدم از همه... ببین برای تو چه میکنم...
آواز میخواند و آن یکی محو تماشایش بود. خندیدم. به راستی که دیوانه بودند.
هوا تاریک شده بود. نشسته بودند زیر پل فلزی. نجواهای عاشقانه شان در گوشم میپیچید و دلم هوای کارون را میکرد. سرش شلوغ شده بود آن روز ها. کمتر حرف میزدیم. اما این چیزی نبود که عاشقانه هایمان را خدشه دار کند. از اتفاق فردایش قرار بود برای سفری خیالی به آمازون برنامه بریزیم. آخ!‌ باز حواسم پرت شده بود. داشتند همدیگر را میبوسیدند. از عمق وجودم لبخند زدم و به لب کارون فکر کردم.
پانزده روز بعد دوباره دیدمشان. خوشحال و عاشق.