چه کسی میداند در سر  آدم ها چه میگذرد؟
می‌بینی که نگاهش به اسکناس‌های هزارتومانی جدید است که رویشان نوشته «هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق» ولی در سرش صدایِ «پس کی حقوق این ماه را واریز میکنند؟». به دخترکش که روی فرش هزارشانه‌‌ی خانه بالا و پایین می‌پرد می‌نگرد ولی در فکر این است که کدام دبستان ثبت نامش کند و همزمان به صدای گوینده که شادمانه مژده میدهد «و هزاران جوایز نقدی و غیرنقدی دیگر» پوزخند میزند. سریال یوسف پیامبر را که هزاربار تلویزیون پخش کرده است تماشا میکند و در فکر این است که من از مصطفی زمانی خوش چهره ترم! برای گرفتن جشن هزار روزگی عشق‌شان در تکاپوست ولی فکرش درگیر حرف‌های آن روز همکارش است.
چه کسی میداند در دل آدم ها چه میگذرد؟
پدر گفته از جاده‌ی هراز برویم بهتر است ولی او دلش گیرِ چالوس است. هزار کتاب و فیلم نخوانده و ندیده دارد اما دلش گرفته است که چرا آن روز فلان کتاب را نخرید و دیگر جایی پیدایش نکرد. هزار پیشنهاد شگفت انگیز دیجی‌کالا را به مناسبت شب یلدا بالا و پایین میکند و دلش میخواهد چیزی بخرد که چشم فامیل را دربیاورد. با شادی میخواند «ده بیس سه پونزده هزار و شصت و شونزده هر کی میگه شونزده نیست هفده هیجده نوزده بیست...» ولی عمیقا دلش نمیخواهد گرگ شود.
انگار شادی لحظه ها، جایی میان فکرهایمان غمگینانه قدم میزند...
پس تو بیا. بیا که میخواهم این بار فکر و دل و زبان و نگاهم یک چیز را بگویند. بیا که میخواهم هزار بار غرق شوم در لذت هر دوستت دارم گفتنت، در چشم های نگرانت وقتی میگویی هزار بار مردم و زنده شدم، در خنده های شیطانی ات وقتی با حرص میگویی من که هزار بار بهت گفتم، در نجوا های عاشقانه ات زیر گوشم، در هزار و یک شب خواندنت برایم، در...
میخواهم یک عمر کنار هم بجنگیم برای رسیدن به آرزوهای هزار رنگمان، چرا که هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن...
به مناسبت هزار روزگی وایـ سیـ ور سا، با تشکر از همای جان (پرتقال دیوآنه)