مطلب جدید

حتی وقتی به توالت می‌روم به اندازه‌ای نمی‌شاشم که احساس کنم تمام خودم را خالی کرده‌ام. معمولا همان لحظه که از سر کاسه توالت برمی‌خیزم احساس می‌کنم چیزی به جا مانده است و آن‌جا دو انتخاب دارم: تلاش کنم بیشتر خودم را خالی کنم یا چیزی را برای بعدا نگه دارم. امشب در یک بار به توالت رفتن، سه مرتبه شلوارم را پایین کشیدم و بر سر کاسه توالت نشستم. در مرتبه دوم بود که این جملات، یا چیزی شبیه به این‌ها، به ذهنم رسید./

من یک جنده‌ام که به آن‌که برای یک شب اجاره‌ش کرده‌ست وابسته شده‌ام. از خود بیزار نیستم، اما با تک‌تک سلول‌های تنم بیگانه‌ام. سلول‌هایم را به تو اجاره می‌دهم و خودم را برای خودم حفظ می‌کنم؛ حتی اگر این جمله هیچ معنایی نداشته باشد.

یک بار دیگر به خودم در آینه نگاه کردم و نتوانستم تشخیص دهم که چرا از خود بیگانه‌ام. تک تک جزئیات صورتم را برانداز کردم و همه چیز آشنا به نظر می‌رسید. طول موهایی که بر صورتم روییده بودند دقیقا همان‌قدری بود که در یک آخر هفته‌ی بدون ریش تراشیدن انتظار داشتم. دماغم همچنان همان‌قدر یغور و بدشکل بود. عینکم را پایین آوردم و چشمانم همچنان به همان اندازه‌ای بودند که انتظار داشتم. حتی لبخندم را درست مثل هر شب نمی‌شناختم. سعی کردم لب‌هایم را صاف نگه دارم و دیدم که باز هم به همان شکلی بودند که هر شب دیگری در آینه به آن‌ها زل زده بودم. با این حال، بیگانگی‌ام را با چهره‌ام جور دیگری احساس کردم. همه‌چیز همان‌طور بود که باید می‌بود، اما تنها با دقت و از نزدیک. لحظه‌ای که از خیره شدن به یکی از اجزای صورتم دست برمی‌داشتم، دیگر خودم را نمی‌شناختم.

برای همین است که الکل می‌خورم: تا کم‌تر از خود بیگانه باشم. اما تنها تبدیل به یک الکی کثافت شده‌ام. این را چند شب پیش، زمانی فهمیدم که بی دلیل به عابران پیاده توهین کردم. پشت سر یک زن و شوهر راه می‌رفتم و عجله داشتم که از آنان جلو بزنم. برای این‌که متوجه حضور و عجله‌ی من در پشت سرشان بشوند، چند بار قدم‌هایم را محکم بر زمین کوبیدم. در نهایت مرد دستش را بر شانه‌های زنش گذاشت تا به او بفهماند که باید از سر راهم کنار برود. این‌جا بود که احساس کردم مانند خری سم بر زمین کوبیده‌ام. سرم را زیر انداختم، فحشی را با صدای بلند نثار جفتشان کردم و با سرعت از کنارشان گذشتم. برای اولین بار احساس کرده بودم که الکل می‌تواند جدا از محبت بی حد و حصر، در دلم کینه‌ای جانانه بیفکند. از بی‌منطقی خود شرمنده شدم.

با این حال، احساس می‌کنم الکل مرا زنده نگه داشته است. شبی دیگر از شب‌هایی که خودم را نمی‌شناختم و مست بودم، تصمیم گرفتم که بیشتر الکل بنوشم و سعی کنم ناشناسی‌ام را در آن حل کنم. ایده بدی نبود، چرا که گویا بدنم هم پذیرفت که این سم مهلک را همراه با سموم دیگری که در خود دارد، بشاشد. از نو زنده و زاده شده بودم.

می‌توانم تصور کنم که یک نوزادم، با همه نیازهای ابتدایی و بی‌رحمانه‌اش. بقیه‌اش هر چه که هست، تنها اضافه‌باری‌ست که افزایش سن روی هم سوار کرده است. من یک نوزادم. من یک نوزادم. این جمله را می‌پسندم. من یک نوزادم. شاید هم برای همین است که به ضجه‌هایم بی‌تفاوت می‌نگرند. مطمئن‌اند که صلاحم را بهتر از خودم می‌دانند. چرا؟ چون من یک نوزادم. با این حال، بد نیست بدانند که اگر ضجه می‌زنم، از سر نیاز است، نه از سر دروغ‌گویی و حریص بودن. من بیش از یک نوزاد نمی‌فهمم./

بدیل به غباری پراکنده شده‌م که زمان بی‌توجه به او از کنارش می‌گذرد. حضورم تنها موجب دیده شدن چیزهای دیگر می‌شود و خود منتظرم که از روی هر چیزی پاکم کنند؛ طردم کنند؛ دورم بیندازند. یک لایه، شاید حتی چند لایه، غبار بی‌خاصیت. غباری که وضوح را از دیگر چیزها می‌گیرد و تنها زحمت اضافه به بار می‌آورد. غباری که وجودش ضروری‌ست، تنها به این خاطر که چاره‌ای برای رها شدن همیشگی از آن وجود ندارد. من فقط مقداری غبارم، و امیدوارم که این جمله را به این خاطر ننوشته باشم که کانزاس در آهنگ موردعلاقه‌ام می‌گوید: «همه‌ی آن‌چه که هستیم، تنها گرد و غباری در باد است.»

  • ع. آزاد
  • شنبه ۱۳ آذر ۰۰

چهار

- احساس می‌کنم غم در من به یک ارگاسم نارس تبدیل شده است. درست مثل این‌که وسط فورپلی یادت بیاید که تشنه‌ای و وقتی برمی‌گردی همه‌چیز خوابیده باشد و دیگر هم نخواهد که بیدار شود. دیروز وقتی همه در اتاق مدیریت بودند رفتم آشپزخانه و ناگهان زدم زیر گریه. بعد صدایم زدند و مجبور شدم خودم را جمع کنم. یادم است که دیشب هم گریه کردم، اما از میزان غمی که احساس می‌کردم همچنان ناراضی بودم. به یک جهش بزرگ نیاز دارم تا مستقیم بیفتم در دل بدبختی‌هایم. امروز چهارمین روزی‌ست که دارم تلاش می‌کنم گریه کنم. چهار روزی که بعدها به خاطر نخواهم آورد. چیزهایی را که می‌بینم احساس نمی‌کنم و چیزهایی را که احساس می‌کنم نمی‌بینم. خسته‌ام. گاهی احساس می‌کنم مغزم مانند یک بادکنک شده و الان است که از روی زمین بلندم کند. وقت‌های دیگر مغزم پر از سنگ است و گردنم را فشرده می‌کند.

- هنوز مکان امنی ندارم. قبلا کافه‌ای را می‌شناختم که فارغ از وزن مغزم می‌توانستم هر وقت خواستم بروم سر میز دومش بنشینم. اولین کافه‌ای بود که وقتی نوجوان بودم رفتم.  اولین سیگارم را آن‌جا کشیدم، اولین دوست‌دخترم را آن‌جا بردم و اولین قرار کاری‌ام را آن‌جا گذاشتم. هنوز لوگوی کافه روی در است، اما یک سالی هست که درش باز نشده. چند هفته پیش کافه جدیدی پیدا کردم. وقتی صد متر با آن فاصله داشتم تصمیم گرفتم عاشقش شوم و وقتی واردش شدم از تک تک جزئیاتش خوشم آمد. پنجره‌هایش را که از کف زمین تا سقف بلندش ادامه داشتند، پلی‌لیستش را و تتوی ریز روی سینه باریستایش را بیش از همه دوست داشتم. با این حال، آن‌جا هم هنوز احساس امنیت ندارم.

- ساعت نزدیک هفت شب است. توی اتاق خودم در دفتر نشسته‌ام، چراغ‌ها خاموش است تا نوری نبینم و در را بسته‌ام تا صدای همکارانم را طوری بشنوم که بدانم هستند و تنها نیستم، اما حضورشان را حس نکنم. یادم آمد که دیشب در آن چند ثانیه‌ای که اشک می‌ریختم به این فکر کردم که دارم «به حال خودم» گریه می‌کنم و این بهترین حالی بوده که در مدت اخیر داشته‌ام. باید بتوانم گریه کنم. باید بتوانم چیزی را، هر چه باشد، احساس کنم. پاک گیج شده‌ام. به هر چیزی که نگاه می‌کنم انگار آن شیء در فضا و زمان دیگری نسبت به من قرار دارد. انگار که اگر دست دراز کنم دستم به آن نخواهد رسید. گاهی با این‌که می‌دانم در واقع این‌طور نیست، امتحان می‌کنم که آیا اگر بخواهم دستم به فلان چیز خواهد رسید یا نه. حالم را به هم می‌زند و از بابت این‌که چنین کاری کرده‌ام از خودم متنفر می‌شوم.

- از خودم متنفر نمی‌شوم. مشکل هم همین است. نمی‌دانم کدام یک از کلماتی که به کار می‌برم واقعی‌اند. اکثر چیزها را به روش منطقی احساس می‌کنم. مثلا یادم است که دیشب به یک نفر گفتم که دوستش دارم، درحالی‌که چنین احساسی در من نبود. به او گفتم دوستش دارم چرا که فکر می‌کردم این احساسی‌ست که باید داشته باشم. دروغ نیست، اما واقعی هم نیست. می‌دانم که چیزی هست و تنها من نمی‌بینم‌ش. برای همین تلاش می‌کنم به صورت منطقی تصور کنم اگر احساساتم را حس می‌کردم چه شکلی بودند.

- به یک منجی نیاز دارم.

  • ع. آزاد
  • يكشنبه ۴ مهر ۰۰

«رهایم نکن، نجاتم بده.» | دوباره یک جای کار می‌لنگد. من می‌لنگم. من لنگ می‌زنم. من لنگم. من لنگ پاره‌پوره‌ی حمامِ عمومی‌ام که خودم را به همه تن‌ها مالیده‌ام. من آخرین مالش‌های لنگِ پاره‌ای آماده‌ی دور انداخته شدنم، به تن‌ پلاسیده پیرمردی حشری. خایه‌هایت را با من خشک کن. پاره‌پوره‌ترم کن. رهایم کن. نجاتم نده. | کلیشه‌هایم نخ‌نما و خلاقیتم ناچیز است. من گیجم. سلام. این نوشته آش شله قلمکاری خواهد بود که بعدا شرمنده‌ام خواهد کرد. من گیج و مست و خسته‌ام. من مستم. من خسته‌ام. من... لعنت. من مست بودم و روی تخت دراز کشیده بودم و از تصور پریدن از خرابه‌های طبقه فوقانی ارگ جهان‌نما ذوق‌زده شده بودم، پس قرار نیست بپرم. من غمگینم، پس قرار نیست بپرم. | معلم سوم دبستان گفت از «من» توی انشاهایت زیاد استفاده نکن. معلم چهارم دبستان گفت نباید از «چیز» توی انشا استفاده کرد. من چیزم. من چیزم. من چیزم. | هوای دفتر بوی خایه‌سوزی می‌داد. من خایه‌های عرق‌سوز شده‌ی همه مردان نیم‌کره‌ی شمالی زمینم. من کولر خراب دفترم. | من تلاش برای تعریف منم.

 

گفتم «این همون تئوری لکان نیست؟» و تو می‌دانستی که من از لکان بدم می‌آید و گفتی «کسّ خوار لکان». گفتم «کد دوباره باگ داره» و تو گفتی «به کیرم». گفتم «فقط یخِ توی آیسدآمریکانو کافی نبود» و تو گفتی «معذرت می‌خوام» و رمز کارتم را پرسیدی. گفتم «سه پاکت بهمن سوئیسی» و تو باز رمز کارتم را پرسیدی. گفتم «کتاب سراب عدالت اجتماعی از هایک رو دارید؟» و تو گفتی «نه متاسفانه. ولی اجازه بدید از اون شعبه بپرسم». گفتم «حوصله بحث فلسفی ندارم» و تو گفتی «گوه نخور. تو دیگه گوه نخور». گفتم «من یه دست دیگه بیشتر بازی نمی‌کنم. باید به مترو برسم» و تو گفتی «بابا من تازه می‌خواستم با هم بریم دختربازی». گفتم «جدا حساب کنیم؟» و تو گفتی «امشب رو مهمون من باش». گفتم «واقعا کی حاضره با پنج میلیون چنین پروژه‌ای رو انجام بده؟» و تو گفتی «توی پونیشا با سه تومن هم حاضرند کار کنند». گفتم «تئاتر شهر واسه تجمع جای خیلی خطرناکیه» و تو گفتی «من واقعا از بیخود بودن خسته شده‌م». تو گفتی «دوستت دارم» و من گفتم «عجب خری هستی».

  • ع. آزاد
  • شنبه ۹ مرداد ۰۰

- من پرومته‌ در زنجیرم. من عقاب جگرخوارم. -

  • ع. آزاد
  • دوشنبه ۴ مرداد ۰۰

خروج کن، آن‌جا ظاهر شو

کسی در باد اسمم را فریاد می‌زند. پرده‌های فلزی تکان می‌خورند و برخوردشان با پنجره اتاق، ملودی‌ای می‌سازد که مخلوط شدن‌ش با صدای مهیب باز و بسته شدن پنجره‌های راه‌پله هراسناک است. اخیرا، طوفان‌های عصرگاهی این حوالی اصلا غیرمعمول نبوده‌اند. قبلا اما از این خبرها نبود. اوضاع خیلی تغییر کرده است. من اما عین خیالم نیست. یک بطری آبجو، یک لیوان آب و کمی کوکاکولا روی میز کارم دارم و یک پاکت سیگار کنار دستم. توی کمد بالای سرم هم یک جعبه دارم که ماری‌جوآنا و دو ورق اسید در آن نگه می‌دارم. می‌توانم با همین‌ها بنشینم وسط طوفان و اگر باد نبردمان، خیالم راحت است.

دیروز بالاخره سرمه را دیدم. بعد از این‌همه سال که درباره‌اش نوشتم، بالاخره او را دیدم. خیلی زیبا بود. اگر نقاش بودم، همان‌جا نقاشی‌ش می‌کردم، اما نیستم. حتی نوشتن هم بلد نیستم تا توصیفش کنم. تمام مدتی که با او قدم می‌زدم، شبیه صحنه‌های یک فیلم بود. از آن فیلم‌هایی که همیشه دوست داشته‌م بسازم. نماهای زیبا و کم‌نور، آن هم ترجیحا با نور زرد؛ ریتمی که دائما بالا و پایین می‌شود؛ موزیکی که همه‌جا پلی می‌شود؛ همواره در خیابان و کافه. خسته‌کننده، اما عمیقا زیبا و هنرمندانه، با یک پایان غافل‌گیرکننده. از آن فیلم‌هایی که تنها به یک دختر نیاز دارند، یک هفت‌تیر و یک خیابان. کل قضیه را با یک دوربین معمولی می‌شود راست‌وریس کرد.

 

[کافه، داخلی - شب

تصویر از روی لپ‌تاپ بالا می‌آید. سیاوش در کافه همچنان پشت لپ‌تاپ نشسته است و می‌نویسد. صدای صفحه‌کلید شنیده می‌شود و موسیقی راکی که کافه‌چی پلی کرده است. سیاوش را از روبرو می‌بینیم. عینک نسبتا بزرگی به چشم دارد و ریشش را از ته تراشیده است. روی میز کنار دستش یک زیرسیگاری‌ست که سیگاری در آن می‌سوزد. کنار لپ‌تاپش یک کتاب نسبتا قطور قرار دارد و دوربین معمولی‌ای روی آن. کسی از در کافه وارد می‌شود. سیاوش برای لحظه‌ای نگاه می‌کند، اما بعد به‌سرعت سرش را پایین می‌اندازد. در اوج ترانه قبلی، موسیقی عوض می‌شود و روشنایی کافه به‌طرزی نه-غیرطبیعی با خاموش شدن یکی دو لامپ کاهش می‌یابد. سیاوش به نوشتن ادامه می‌دهد و دختری که تازه وارد کافه شده است، سر میزی در انتهای کافه می‌نشیند. لباسش تیره است و در نور کم نزدیک بار، در تاریکی محو می‌شود. سیاوش دیگر نگاهی نمی‌کند. چند لحظه بعد، درِ کافه دوباره باز و دختر دیگری وارد می‌شود. سیاوش این‌بار لپ‌تاپ را می‌بندد و به استقبالش می‌رود.

 

سیاوش: سرمه؟

سرمه: سلام سیاوش.

سیاوش: تموم این مدت دلم می‌خواست ببینمت. نمی‌دونی چه حس فوق‌العاده‌ایه که کاراکتری رو که خودت خلق کردی و خودت بارها به شکل‌های مختلف به کشتن دادی، از نزدیک ببینی. کلی چیز هست که باید برام تعریف کنی. چی فکر می‌کنی؟ هان؟ به‌م بگو چی درباره خودت فکر می‌کنی؟

سرمه: خب، خیلی به‌ش فکر نمی‌کنم. الان هم کمی شوکه شده‌م... من فقط گاهی درباره خودم حدس می‌زنم. تو بهتر از خودم من رو می‌شناسی. نه؟ من حتی کشته شدن‌هام رو هم به‌خاطر ندارم. 

سیاوش: فکر نکنم. ولی مهم نیست... اصلا چرا امروز اومدی این‌جا؟ ... اوه، می‌دونم. چون من خواستم. چقدر ابلهم... می‌دونی؟ برای یه لحظه واقعا برام مسئله شد. آخه خیلی اتفاق خارق‌العاده‌ایه؛ به معنای واقعی کلمه. به‌م حق بده که کمی گیج باشم. اگه این اتفاق واقعی نبود و داشتم درباره‌ش صرفا می‌نوشتم، حتما یه فاجعه می‌شد. هیچ‌وقت نمی‌تونم درباره چیزی بنویسم که این‌قدر شور و حرارت داره. داستان‌های من باید سرد و بی‌روح باشند، می‌دونی؟ بارون می‌باره، باد میاد، آدم‌ها حرف نمی‌زنند، خیابون‌ها خلوتند. اما این‌جا. آه این‌جا، همه‌چیز گرم و پرحرارته. و من تو رو برای اولین‌بار می‌بینم. می‌فهمی چی می‌گم؟

(مکث طولانی) سرمه: می‌خوای بریم یه جای سرد و بی‌روح؟

سیاوش: بریم. قدم می‌زنیم.

 

تصویر آرام سیاه می‌شود. با روشن شدن دوربین، از نمای بالا، بارِ کافه و چند میز دیده می‌شوند. تقریبا کل کافه را از آن بالا می‌شود دید. موسیقی همچنان ادامه دارد. سروصدای خنده و صحبت کردن از میزها به گوش می‌رسد، اما گویی از دوردست. تصویر، گرم اما محو و مرموز است. دختری که با وارد شدنش به کافه، موسیقی عوض شده بود، چند اسکناس روی میز رها می‌کند و از در کافه خارج می‌شود.]

 

سرمه را این‌جا ملاقات کردم، برای اولین‌بار. قبل از این‌که او را ببینم، مشغول نوشتن بودم و به ترانه‌ای که پخش می‌شد گوش می‌دادم که می‌گفت: «می‌دونم جایی برای مخفی شدن لازم داری / مامان این‌جاست و همه‌چیز خوبه / من طرف تو را دارم، طرف توام»... سرمه را که دیدم برق از سرم پرید. بعد به او گفتم که بهتر است برویم قدیم بزنیم. خیابان خلوت بود، پیاده‌راه هم. یک پیاده‌راه بزرگ کنار یک خیابان چندلاینه و آپارتمان‌هایی با ارتفاع پنج یا شش طبقه در دو طرف. هر خودرویی که عبور می‌کرد، صدایش در طول و عرض خیابان می‌پیچید. گویا برای مدتی کوتاه باران شدیدی هم باریده بود و انعکاس نور در چاله‌های آب و صدای پاشیدن آب از چرخ خودروها خارق‌العاده بود. فضا برای هر کاری بهترین فضای ممکن بود. اگر آن‌جا از من سرقت می‌شد، درباره‌ش رمان می‌نوشتم. اگر جلوی چشمم قتل انجام می‌شد، حتما فیلم بلندی درباره‌ش می‌ساختم. می‌توانستم از همه اتفاقاتی که در آن وهم‌آلودیِ سردِ خیابانِ باران‌خورده ممکن بود رخ دهد، تئاتری بسازم. اما فعلا باید بازیگر می‌بودم. بیش از این ممکن نبود.

 

[روبه‌روی در کافه، خارجی - شب

سیاوش: وید؟

سرمه: اگه تو بزنی.

سیاوش: یه چیز عجیبی درباره تو هست. اما دوست دارم کم‌تر حرف بزنی تا خودم حدس بزنم. می‌تونی؟ ... می‌تونی. سرمه، تو ویژه‌ترین دنیایی هستی که خلق کرده‌م. البته من چیز زیادی خلق نکرده‌م؛ این رو تو شاید ندونی، ولی می‌تونی حدس بزنی. خودت چندبار مُردی؟ آره، می‌بینی، خیلی زیاد نیست. همه‌شون هم کوتاه و ناچیز بودند. اما دنیای تو، آه ببین. من نباید این چیزها رو به‌ت بگم. می‌دونی، روت تاثیر منفی می‌ذاره. تو فکر می‌کنی آخر این قصه کشته می‌شی؟ باور کن من اصلا چنین چیزی توی سرم ندارم. من نه عاشقتم، نه قاتلتم، نه جاکشتم. من فقط کنجکاوم و بهتر هم هست رابطه‌مون رو این‌جور ببینی، خب؟ می‌تونی، فقط کافیه به گذشته فکر نکنی. بیا راه بریم. به جایی که الان هستی نگاه کن؟ این بهترین خیابونی نیست که تا حالا دیدی؟ و این خیابون رو قرار نیست هیچ‌کس دیگه‌ای جز من و تو ببینه، می‌فهمی؟ چون قرار نیست برای کسی توصیفش کنم یا ازش عکسی بگیرم. هیچ‌کس نمی‌دونه کجاست. همه آدم‌هایی که این‌جا می‌بینی فقط توی ذهنت‌اند... تو واقعی‌ای، من هم واقعی‌ام. این خیابون هم واقعیه. ولی همه چیزهای دیگه رو فقط من و تو می‌تونیم ببینیم.

سرمه: پس دوربینت رو چرا با خودت آوردی؟

سیاوش: از تو عکس می‌گیرم. این‌قدر نزدیک که چیزی از خیابون پیدا نباشه. از استخون گونه‌ت، از مردمک چشم‌ت، از لاله‌ گوش‌ت. نظرت چیه؟ بعدا، وقتی که خیابون خلوت‌تر و تاریک‌تر شد، یعنی وقتی که دیگه به آدم‌ها فکر نمی‌کردیم، ازت عکس می‌گیرم. وسط همین خیابون، روی چمن‌های بلوار دراز می‌کشی و لبخند می‌زنی تا از گوشه لب‌هات عکس بگیرم. پیرهن‌ت رو از تن‌ت در میاری تا از دنده‌هات عکس بگیرم. تو اصلا می‌دونی کجایی؟ هنوز هم نمی‌دونی. تو بهترین جایی هستی که تا حالا بودی. به این فکر می‌کردی که شاید یه روزی در چنین جایی برهنه برقصی و لبخند بزنی و من ازت عکس بگیرم؟... دوست داری با هم به چیزی گوش کنیم؟

 

{ِ11:12 - Mad Rush - Philip Glass, Lisa Moore : 9:50}

 

سرمه: بیا، دوست داری همین الان ازم عکس بگیری؟

سیاوش: هنوز کلی آدم هست. نگاه کن، همین حالا یکی از کافه خارج شد.

سرمه: ولی ما که وسط بلواریم. خیلی دوریم، ما رو نمی‌بینند. اصلا مگه خودت نمی‌گفتی که همه‌شون فقط وابسته‌های ذهن ما دوتان؟ پس به‌شون فکر نکن. فقط به من فکر کن. من... تو من رو دوست داری، مگه نه؟

سیاوش: جوری که سگ صاحبش رو دوست داره ... ویسکی می‌خوری؟ به اندازه‌ای هست که دو نفرمون رو مست کنه. بیا. یه دهن بزن. فکر کنم آخرین باری که مست کردم برمی‌گرده به خیلی وقت پیش. تو چی؟

سرمه: یادم نمیاد. فکر کنم هیچ‌وقت مست نکرده باشم.

سیاوش: خیلی خوبه. اولین باری که می‌بینمت، همون اولین باریه که مست و های می‌شی. کاش بتونم سوال‌هام رو ازت بپرسم. کلی سوال توی ذهنم داره می‌چرخه و می‌چرخه. مثل رولرکوستر بالا و پایین می‌رن، ولی هیچ‌وقت آروم نمی‌گیرند. نمی‌فهمم چی‌اند. فقط احساس‌شون می‌کنم.

سرمه: خوبه. فقط به من فکر کن. دیگه هیچ‌کس این‌جا نیست. نگاه کن؟ هیچ‌کس، جز تو و من. فکر کن این اولین و آخرین باریه که چنین اتفاقی می‌تونه بیفته. ثبتش کن. ازم عکس بگیر. اوهوم؟ من دراز می‌کشم و تو بشین. اول از کشاله پام عکس می‌گیری، یا شکمم، یا صورتم؟

 

تصویر روی لب‌های قرمز سرمه که آرام تکان می‌خورند، به‌تدریج تاریک می‌شود. سکوت.]

 

 

(فلش‌بک‌هایی مبهم و تقطیع شده از حوادثی می‌بینیم که سیاوش تعریف می‌کند:) سرمه بعد از من از کافه خارج شده بود. من هیچ‌وقت او را از نزدیک ندیدم. کافه و همه‌چیز در آن واقعی بود، به‌جز همان کسی که فکر می‌کردم سرمه است. اما آن خیابان فقط بخشی از داستان بود. اصلا یک داستان دیگر بود. در واقع، کافه‌چی برای سرمه بود که آن موسیقی را عوض کرد. من سرمه را نگاه کردم، اما نتوانستم ببینم‌ش... شاید هم نخواستم. ولی او هم فورا در تاریکی کنار بار کافه محو شده بود و دیگر هم نمی‌توانستم او را ببینم. وقتی از کافه خارج می‌شد او را از دور نگاه کردم. از خیابانِ داستان من رد شد. او تنها آدمِ آن داستان بود که واقعی بود. قرار بود در آخر آن داستان، آخر آن خیابان، کشته شود، اما فرار کرد، بی‌آن‌که حتی روحش خبر داشته باشد که از چیزی فرار می‌کند. چه حادثه‌ای. نمی‌شود تصور کرد که چقدر جا خورده بودم. دوربین‌م را برداشتم و هفت‌تیری را از آن بیرون آوردم. در واقع، دوربین تنها کاور تفنگ بود. دختری که تصور کرده بودم سرمه است، وقتی هفت تیر را دید، داشت از ترس می‌لرزید. تا الان همه این‌ها برای او فقط یک بازی بود، اما حالا جدی شده بود. یک بازیگر که بازی برای‌ش جدی شده بود. چه مضحکه‌ای.

کمی بعد اما، مسئله اصلی این بود که اسمش هم واقعا سرمه بود. کارت شناسایی‌اش را نشانم داد. اول یک کارت تماما سفید بود، اما دوباره که نگاهش کردم، دیدم که روبه‌روی «نام» نوشته‌ست سرمه. خیلی بدشانسی بزرگی‌ست. آخر چه‌قدر احتمال دارد که دو نفر در یک خیابان اسم‌شان سرمه باشد؟... نتوانستم او را بکشم. دلم نمی‌آمد. اصلا قرار نبود این سرمه کشته شود. حتی قرار نبود آن‌جا باشد. رهایش کردم همان‌جا. خیابان را هم گذاشتم برایش. او، آن خیابان و آن کافه _که قرار شد دیگر در خیابانِ داستان من کار کند. به سرمه اما گفتم که باید اسم‌ش را عوض کند. نمی‌دانم چه خواهد کرد.

 

[وسط خیابان، خارجی - شب

سیاوش (با بی‌حالی): هفت‌تیر واسه کشتن اون سرمه بود. چند بار قبلا توی جاهای مختلف با چیزی شبیه به همین کشته شده بود، اما این‌بار فرق داشت. مثلا یک‌بار یه پسره‌ی اسکیزوئید اول سرمه رو کشت، بعد خودش رو به کشتن داد. دوتا سرباز خاکش کردند. خوب یادمه. اما سرمه همیشه زیبا بود، حتی وقتی می‌مرد. تو نمی‌فهمی چی می‌گم، مگه نه؟... ببخشید که ازت عکس نگرفتم. این... دیدی خودت، دوربین نیست ... کجا می‌ری؟

سرمه: دور... خیلی دور. بعد صدات می‌زنم... توی باد. همون‌جور که دوست داشتی، نه؟ هنوز صدام رو می‌شنوی؟ آره؟ پس هنوز خیلی دور نشده‌م. تو می‌تونی از این‌جا بری. اما یه روز برگرد. اون روز من می‌دونم کجا ببینم‌ت.

 

صدای گلوله. دوربین از بالا، با حالتی سرگیجه‌وار، روی سر سیاوش که در جا تلوتلو می‌خورد و از شکمش خون می‌پاشد، چرخ می‌زند و اندکی بعد، با چرخشی سریع، روی دور شدن سرمه در وسط خیابان زوم می‌کند. تصویر می‌لرزد. سرمه تنها با یک پیراهن که دکمه‌هایش باز است، برهنه می‌رقصد و موهایش را همراه با باد می‌چرخاند و دور و کوچک می‌شود. در همین حال، اسم سیاوش را در باد فریاد می‌زند. صدای برخورد بدن سیاوش به زمین در خیابان اکو می‌شود. بلافاصله تصویر سیاه می‌شود... سکوت ... تصویر سفید می‌شود و صدای صفحه‌کلید، باد، پرده‌های فلزی و باز و بسته شدن پنجره شنیده می‌شود ... تیتراژ.]

 

  • ع. آزاد
  • جمعه ۱۳ فروردين ۰۰
گاهی من می‌نویسم، گاهی اون.
دیوار
Mad Rush
Philip Glass, Lisa Moore


تخم لق:
فرهنگ فارسی عمید
تخم مرغی که زرده و سفیدۀ آن مخلوط شده باشد.