موقت

بنده خودم با این قضیه مخالفم و معتقدم باید به حال جامعه خون گریست ولی به هر حال سی‌سال "موقتا" در خدمتتون هستم تا ببینیم بعدش چی میشه :)))))))))))))))))))))))))

پ.ن. همین که این پست با اسم موقته ولی هیچوقت پاک نمیشه خودش حاوی پیام‌های زیادیه. لعلکم تعقلون :)))

  • نوشته شده توسط علیـ ترین
  • در سه شنبه ۱۹ دی ۹۶

هزار

چه کسی میداند در سر  آدم ها چه میگذرد؟
می‌بینی که نگاهش به اسکناس‌های هزارتومانی جدید است که رویشان نوشته «هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق» ولی در سرش صدایِ «پس کی حقوق این ماه را واریز میکنند؟». به دخترکش که روی فرش هزارشانه‌‌ی خانه بالا و پایین می‌پرد می‌نگرد ولی در فکر این است که کدام دبستان ثبت نامش کند و همزمان به صدای گوینده که شادمانه مژده میدهد «و هزاران جوایز نقدی و غیرنقدی دیگر» پوزخند میزند. سریال یوسف پیامبر را که هزاربار تلویزیون پخش کرده است تماشا میکند و در فکر این است که من از مصطفی زمانی خوش چهره ترم! برای گرفتن جشن هزار روزگی عشق‌شان در تکاپوست ولی فکرش درگیر حرف‌های آن روز همکارش است.
چه کسی میداند در دل آدم ها چه میگذرد؟
پدر گفته از جاده‌ی هراز برویم بهتر است ولی او دلش گیرِ چالوس است. هزار کتاب و فیلم نخوانده و ندیده دارد اما دلش گرفته است که چرا آن روز فلان کتاب را نخرید و دیگر جایی پیدایش نکرد. هزار پیشنهاد شگفت انگیز دیجی‌کالا را به مناسبت شب یلدا بالا و پایین میکند و دلش میخواهد چیزی بخرد که چشم فامیل را دربیاورد. با شادی میخواند «ده بیس سه پونزده هزار و شصت و شونزده هر کی میگه شونزده نیست هفده هیجده نوزده بیست...» ولی عمیقا دلش نمیخواهد گرگ شود.
انگار شادی لحظه ها، جایی میان فکرهایمان غمگینانه قدم میزند...
پس تو بیا. بیا که میخواهم این بار فکر و دل و زبان و نگاهم یک چیز را بگویند. بیا که میخواهم هزار بار غرق شوم در لذت هر دوستت دارم گفتنت، در چشم های نگرانت وقتی میگویی هزار بار مردم و زنده شدم، در خنده های شیطانی ات وقتی با حرص میگویی من که هزار بار بهت گفتم، در نجوا های عاشقانه ات زیر گوشم، در هزار و یک شب خواندنت برایم، در...
میخواهم یک عمر کنار هم بجنگیم برای رسیدن به آرزوهای هزار رنگمان، چرا که هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن...
به مناسبت هزار روزگی وایـ سیـ ور سا، با تشکر از همای جان (پرتقال دیوآنه)
  • نوشته شده توسط علیـ ترین
  • در سه شنبه ۲۸ آذر ۹۶

بدون احتساب بزرگترین دهانه!

پست میهمان از پرتقال دیوآنه

سبز پوشیده بود. ابتدای سی و سه پل مکث کوتاهی کرد و دیدم که وقتی دوباره به راه افتاد؛ چشمانش را به سرعت به چپ و راست حرکت میداد. به گمانم چیزی را میشِمرد. داخل سی و سومین دهانه بزرگ شد و سیزده ستون در جهت مخالف به پیش رفت و ایستاد. نگاهی به ساعتش انداخت و نشست لب پل و پاهایش را آویزان کرد. زل زده بود به آزادی. بعد از چند دقیقه با کلافگی بلند شد و در سایه ایستاد. به گمانم گرمش شده بود. اطراف را نگاهی کرد. پیرمرد و پسری چند متر آن طرف تر پچ پچ میکردند. رویش را از آنها برگرداند. دقیقه ای بعد همان پیرمرد از کنارش گذشت و نگاه معناداری به سمتش حواله کرد. خودش را به آن راه زد که انگار چیزی ندیده است. مرد پیر مسیری را که طی کرده بود برگشت. از بالا تا پایینش را نظاره کرد و آرام گفت:«شیشه میخوای؟» به نظرم آشفته بود اما نه در حدی که آن وقت روز دنبال شیشه باشد. وقتی "نه" بی جانش را شنیدم از حدسم اطمینان یافتم. دلم میخواست بدانم پشت نگاه غمگین اما مصمم اش چه میگذرد. به دقت زیر نظر گرفته بودمش. کمی با تلفن همراهش مشغول شد و سپس دیدم که از نزدیک ترین دهانه بیرون آمد و روی سکویش نشست. پا روی پا انداخته بود. نگاه مردمی که عبور میکردند به سمتش کشیده میشد. البته عادت مردم است. این را خیلی وقت است که فهمیده ام. عادت کثیفیست و من هم کاری نمیتوانم بکنم.
صدای هر کودکی را که میشنید سرش را بالا میکرد و با لبخندش کودک را تا محدوده‌ دیدش همراهی مینمود. در بقیه موارد چشمش به زمین بود. پسری در سکوی بغلی مدام دیدش میزد. آخر سر هم بلند شد و همانطور که رد میشد گفت:«شماره بدم؟» انگار خودش هم میدانست حرفش بی نتیجه است؛ چون من درنگی در قدم هایش ندیدم. به یک باره بلند شد و دوید. دنبال علت برای این حرکت ناگهانی اش بودم که دیدم خم شد و قاصدکی را گرفت. کوتاه زمانی نگاهش کرد، چشم هایش را بست و با فوت آن را به دنبال آرزویی فرستاد. حس کردم که زمین پر علف و خشکیده ام به خود لرزید. یک بار دیگر هم اینکار را کرد اما اینبار قاصدک را با انگشت شست و اشاره دست راستش نگه داشت. زانوهایش را بغل کرد و چشمان از اشک برق افتاده اش را به ابتدای پل دوخت.
مدتی نگذشته بود که با سرعت شروع به دویدن کرد. هیجان زده شدم. طولی نکشید که روی پنجه های پاهایش آمد و شخصی را با لباس آبی و کوله ای قرمز در آغوش کشید. فارغ از نگاه مردم. گویی کسی آن اطراف نیست. همدیگر را محکم بغل کرده بودند. وجود خسته ام لبخند زد. کمی بعد هر دو رو به روی آزادی نشسته بودند. حرف میزد و به پهنای صورت اشک میریخت. میخواستم بگویم:«اگر این سیلی که امروز راه انداختی را هر روز به جای آغوش او در دل من روان میکردی، الان از این خشکیدگی رهایی یافته بودم.» اما به نظر نمی آمد که دلش بخواهد در آن شرایط کسی با او شوخی کند. حواسم پرت این فکر ها و دلمردگی ام شده بود که دیدم ای دل غافل! اصلا نفهمیدم چه به هم میگویند. دوباره که رویشان متمرکز شدم دیدم گل رز نارنجی خشکیده ای در دست و لبخند اندوهگینی بر لب دارد.
بلند شدند و دست در دست یکدیگر به راه افتادند. من مثل همیشه ثابت بودم و آنها کنارم قدم میزدند. دلم را خوش کرده بودند که هنوز هم کسانی هستند که به وجود مرده ام، درحالی که اسمم "زنده و زاینده" بود اهمیت بدهند.
-من از تصور نبودنت... رو شونه ی تو گریه میکنم... منی که دل بریدم از همه... ببین برای تو چه میکنم...
آواز میخواند و آن یکی محو تماشایش بود. خندیدم. به راستی که دیوانه بودند.
هوا تاریک شده بود. نشسته بودند زیر پل فلزی. نجواهای عاشقانه شان در گوشم میپیچید و دلم هوای کارون را میکرد. سرش شلوغ شده بود آن روز ها. کمتر حرف میزدیم. اما این چیزی نبود که عاشقانه هایمان را خدشه دار کند. از اتفاق فردایش قرار بود برای سفری خیالی به آمازون برنامه بریزیم. آخ!‌ باز حواسم پرت شده بود. داشتند همدیگر را میبوسیدند. از عمق وجودم لبخند زدم و به لب کارون فکر کردم.
پانزده روز بعد دوباره دیدمشان. خوشحال و عاشق.

  • نوشته شده توسط علیـ ترین
  • در پنجشنبه ۲۷ مهر ۹۶

هنوزم دیر نیست...

نیگا نارنجیا رو، نیگا نارنجیا رو، به زبان حال با انسان سخن میگه! پادشاه فصل‌ها پاییز! اگه پاییز اینقدری که تو میگی خوبه، چرا همه رفته بودناشون رو میذارن واسه پاییز! پاییز همه‌ش شبه دیگه، نصف روز غروبه! پس کدوم رنگا قراره حال ما رو خوب کنن ما مرخص شیم بریم پی کارمون! لبت کجاست که خاک چشم به راه است؟! آدم به دلش چجوری حالی کنه که اشتباه شده اونم وقتی نشده! کنار دیوار تکیه داده خیره به روبرو! وردار یه نارنجی بزن رها کن این حرفا رو! بلند شو بریم تو حیاط! اگه نیای تنها میرما! یه چایی دیگه بریزم؟ از پنجره می‌بینمش وسط حیاط زردا و نارنجیا رو با پا هم میزنه، میخنده، میخونه: بگو دیوونه‌م، اما تو هم دیوونه هستی! 

  • نوشته شده توسط علیـ ترین
  • در شنبه ۸ مهر ۹۶

اتفاقات خوب قبل از چهار و نیم!

ساعت از سه گذشته، در حالی که پیتزا هنوز روی میزه، از اکیپ جدا میشیم و از فودلند بدو بدو میایم بیرون و توی راه فقط فحش میدم به نوید! بهش میگم ببین! تاکسی میگیری، توی راه هم هر جا دیدیم از "اینا" دارن نگه میداره تا من یه دونه نارنجی‌ـشو بخرم! بعد هم هر جور شده قبلِ چهار منو میرسونی شیخ بهایی وگرنه بلایی به سرت میارم که نفهمی از کجا خوردی! درسته میدونه بلایی به سرش نمیارم ولی اونقدر رفیق هست که کاری نکنه اعصابم خرد بشه! قبلِ پل‌فلزی از تاکسی می‌پریم پایین و نفس‌نفس زنان میرم داخل فروشگاه و بهش میگم نارنجی‌شو داری؟ میگه نه، فقط قرمز! نوید میگه بیا میریم اونطرف پل شاید داره. میگم نوید دیره! میگه طوری نیست، اسنپ میگیریم میرسیم. میریم اونطرف پل و اون هم نداره! میگه دوستم توی شمس‌آبادی یه فروشگاه داره، شاید داشته باشه. زنگ میزنه بهش جواب نمیده. دیگه میخوام مخم رو وسط پل منفجر کنم! میگم بیا بریم همون قرمزشو بگیریم! میگه خره، پل خیلی طولانی‌ـه! اینجوری دیرتر میرسیم که! هر دو به شدت سریعیم توی دویدن! حالا ندو کی بدو! خانم فروشنده با لبخند میگه برگشتید! میگم چاره‌ای نبود دیگه! میگه یکی بیار تا آماده کنم واسه‌ت! یکی یکی در میارم از توی ظرف و نگاه میکنم! میگم چرا اینا همشون اینجوری اند؟ خانم‌ـه میگه خوبن که؛ تازه آوردیم! از نوید می‌پرسم کدوم رو بردارم؟ میگه برو بابا تو خُلی بخدا! یکی بردار دیگه. ساعت نزدیک سه و نیم و من بالاخره مطمئن شدم که دیگه دیر نمیرسم! نوید میگه بیا پیاده میریم! منم عشق پیاده‌روی ام و اون هم اطمینان میده که قبل از چهار میرسیم چهارباغ! همه چی همونطور شد که نوید میگفت! رسیدیم و حالا دیگه رسما نفسم بالا نمیاد و دهنم خشک شده و استرس هم گرفتم! نوید رو میفرستم بره آب و آدامس بگیره تا یه کم آرامش بگیرم! بعد از اطمینان دادن بابت اینکه حواسش بهم هست، حدود ساعت چهار و ربع میره اسنپ بگیره و بره خونه. که البته کاشف به عمل اومدم که هیچ‌وقت این‎کار رو نکرد و چند ساعت بعد همچنان همون اطراف بود! بالاخره ساعت چهار و بیست و سه دقه همه‌ی استرسم تموم میشه... | پی‌نوشت. دیوونه‌ها را از جای زخم روی دست خودتون بشناسید. اگه نشونه‌ی واضحتری هم خواستید، به کمدی که سرتاسر پر سوغاتی شده توجه کنید! | پی‌نوشت. معمولا اتفاقات بهتر بعد از چهار و نیم می افتند! بیست و نه شهریور نود و شش.

  • نوشته شده توسط علیـ ترین
  • در جمعه ۳۱ شهریور ۹۶
معمولا هیچ کامنتی عمومی نمی‌شود.

+ /vaɪsi 'vɜ(r)sə,/