مسکیولیسم یا این‌بار دفاع از حقوق مردان!

[این نوشته به‌هیچ‌وجه ضد فمینیسم نیست بلکه بر علیه کلیشه‌های جنسیتی جامعه است]

فمینیسم‌نمایی (حداقل در ایران) مانند بسیاری از پدیده‌های مطالبه‌گرای دیگر (باز هم در ایران) زاده‌ی افراط و تفریط است. در نتیجه به‌جای اینکه به دنبال احقاق حقوق نادیده گرفته شده‌ی بانوان باشد، فمینیست‌نماها بیشتر به دنبال محکوم و حتی تحقیر کردن مردانند. در این مورد باید توجه داشت که هدف تحت هیچ شرایطی وسیله را توجیه نمی‌کند.

در توییتر کسی نوشته بود که "دختره با نامزدش رفته بیرون، تو راه برگشت پسره ازش دونگ شام رو گرفته. نامزدی به هم خورد". درحالیکه انتظار داشتم انتلکت‌های عزیز با این موضوع تحت عنوان کلیشه‌های جنسیتی برخورد کنند، به تمسخر پسر با واژه‌های خسیس و امثالهم پرداختند! اینکه جامعه باور دارد که همیشه مرد باید خرج کند، اینکه باور دارد که مرد باید قبل از ازدواج شغل و خانه و ماشین و خرج عروسی را داشته باشد، اینها کلیشه‌ی جنسیتی نیست؟ چرا هیچ مسیح علینژادی برای مردان با سه زبان پست نمیگذارد و از استرس سربازی برای نوجوانان پانزده ساله تا مردهای سی‌ساله نمی‌گوید؟ چرا هیچکس از بی‌شمار مردانی که "زندانی مهریه" هستند نمی‌نویسد؟

می‌گویند اشتغال و درآمد داشتن برای زنان واجب است چون به آنها حس استقلال می‌دهد اما کسی درباره‌ی مردان اینگونه نمی‌گوید. اشتغال برای مردان اجباری است چون بدون شغل، نه تنها جامعه آنها را پس میزند، بلکه کسی به آنها نگاه هم نمی‌کند! اینجا از خودمان باید بپرسیم که مدعیان شعار برابری زن و مرد چرا در این زمینه‌ها برای برابری تلاش نمیکنند؟ برداشت من این است که آنها تا جایی برای برابری تلاش میکنند که این برابری موجب دردسر خودشان نشود!

در جامعه‌ی امروز ما امثال مسیح علینژاد خیلی زیاد است. تا دلتان بخواهد هستند کسانی که سالروز کشته شدن زنان در درگیری‌ها یا جنگ‌ها را به خاطر بسپارند و گرامی بدارند (که کارشان بی شک درست است) اما چند نفر جمشید دانایی‌فر را می‌شناسند؟ چند نفر ندا آقاسلطان را میشناسند؟ مقایسه کنید! چرا کسی از اسرای جیش العدل به عنوان سمبل استقامت یاد نمیکند؟ چون زن نیستند!

این روزها مبارزه با حجاب اجباری دغدغه‌ی همگانی است، از پست گذاشتن در شبکه‌های اجتماعی گرفته تا ایجاد جنبش و همراهی مردان و زنان برعلیه حجاب اجباری. اما همه، حتی همان فمینیستی که از کاه، کوه میسازد و پدر سامسونگ را برای یک تبلیغ دو دقیقه‌ای در می‌آورد، مهریه و نفقه را با جان و دل می‌پذیرند و سربازی را برای "مرد شدن" مفید می‌دانند!

تعداد کمپین‌های علیه راه ندادن زنان به استادیوم از جمعیت ایران بیشتر شده است. از مجری ورزشی تا غیرورزشی، از توییتر تا اینستاگرام، از سلبریتی سینما تا ستاره‌ی فوتبال، از جلد مجله تا صفحه‌ی اول روزنامه، همه و همه درباره‌ی نرفتن زنان به استادیوم برای تفریح می‌گویند. اما چند نفر درباره‌ی هدر رفتن دو سال از زندگی پسران با سربازی می‌نویسند؟ 

قد فول آلبوم داریوش غمگینم.

پی‌نوشت. درصورتیکه از نوشته‌ی بالا به برداشت‌هایی نظیر تمسخر علینژاد و فمینیسم، تحقیر فعالیت‌های فمینیستها یا نتیجه‌های مشابه رسیدید، صرفا به دلیل نارسایی در متن یا ذهن شماست و نویسنده چنین منظوری نداشته است.

  • علیـ ترین
  • پنجشنبه ۱۷ خرداد ۹۷

18 آوریل 1963

در من مرد فرانسوی بیست و چند ساله‌ای در میانه‌ی قرن بیستم زندگی می‌کند که 18 آوریلش را سه ساعت بعد از سپیده‌ی صبح با یک فنجان قهوه در دست در حالی آغاز کرده که "صدای سکوت" خانه‌ی کوچکش را پر کرده است اما او نه به موسیقی گوش می دهد و نه قهوه‌اش را میخورد و تنها منتظر است که آسمان گرفته‌ی شهر ببارد تا قلمش روی کاغذ بهتر به لغزش درآید و همین که باران بند آمد دوباره سوزن گرامافون را روی دیسک بگذارد، نوشته‌هایش را زیر بغل بزند، به سمت رود سن برود و همه را به آب بسپارد.

  • علیـ ترین
  • چهارشنبه ۵ ارديبهشت ۹۷

دیدی دیوونه؟

از یه جایی به بعد دیگه حال دلمون خوب نشد. هی با خودمون فکر کردیم گیر آسمون و کائناتیم. فکر کردیم اگه بخندیم آسمون خوشحال میشه، این شد که کلی خندیدیم اما کارساز نبود. گفتیم عوضش شاید آسمون بتونه خوشحالمون کنه. اما نه آفتاب و نه ابرش و نه حتی بارونش، هیچی نتونست حال ما رو خوب کنه. خلاصه اینکه خیس شدیم.. اما نه مثل همیشه، نه با خنده. ته تهش داشتیم به حال دلمون پوزخند میزدیم و زیر لب هیهات میگفتیم. همین.

دوشنبه، سوم اردیبهشت هزار و اندی سال بعد از هجرت. تصویر: خیابان کوالالامپور اصفهان، ساعت 5 عصر

  • علیـ ترین
  • سه شنبه ۴ ارديبهشت ۹۷

بس که فرو کرده‌اند بی حس شده ایم.

زندگی در ایران آستانه‌ی تحمل را بالا میبرد. همه خسته، ناراحت، خشمگین و عصبانی، اما آنقدر که این چوب را در آستینمان فرو کرده‌اند، این لعنتی گشاد شده و دردش نمیگیرد. در تونس یک میوه‌فروش خودش را آتش زد، خون مردم به جوش آمد و در چله‌ی زمستان، بهار عربی آوردند. حالا سال‌هاست در ایران بخاطر شرایط اقتصادی و اجتماعی مردم دیوانه می‌شوند، خودسوزی میکنند، از گلو خود را دار میزنند اما من و شما روی صفحه‌نمایش رسانه‌هایمان فقط میخوانیم و فوروارد میکنیم و افسوس میخوریم.

دختر بیچاره را به خاطر چند تار موی نمایان تا خورد زدند، صدای جیغ و گریه‌اش روی موبایل یکایک ما دست به دست می‌شود، نگاه می‌کنیم، تن‌مان میلرزد، توی دلمان فحش می‌دهیم، فوروارد میکنیم و هفته‌ی بعد یادمان می‌رود.

نفسی را برای هیچ خفه میکنند. بهمن ورمزیار سرقت کرده بود، اما باوجود معرفی خودش و تسلیم اموال مسروقه و جلب رضایت شاکی خصوصی، سه روز پیش از گردن آویخته شد. اما یک سعید-نامی کمتر از یک دهه‌ی پیش خون جوانان مردم را گرفته و توی شیشه کرده بود، امروز دارد برای خودش در خیابان‌های تهران راه می‌رود. حکمش چیست؟ دو سال حبس.

یک نفر در قم می‌گوید که شهر ما اصلا شانش بیشتر از این حرف‌هاست و باید یک کشور مستقل باشد و ایران به آن پالایشگاه و نیروگاه بدهد. در چند ساعت همه جا پر از جوک میشود درباره‌ی کشور قم. هیچ‌کس هم نمی‌پرسد چرا آقایان رگ گردنشان ورم نکرد؟ چرا وقتی "پرشین گالف" را مینویسند "گالف" سخنرانی ترتیب می‌دهید و مدعی می‌شوید اما وقتی حاکمیت ارضی ایران‌تان را زیر سوال میبرند خفه خون میگیرید؟ به‌هرحال قم که خلیج فارس نیست.

کشاورزان اصفهانی و بختیاری تظاهرات میکنند و یکی از آن بالا میگوید این هم کار آمریکاست. هیچ ربطی هم به شوره‌زار شدن زمین‌ها ندارد. 40 سال است آمریکا خون مردم را توی شیشه کرده و آقایان به شخصه هیچ گوهی نخورده اند. 

یک نفر در مجلس داد میزند از این دختر خوشگل‌ها به ما هم نشان بدهید. دو روز بعد یک احمقی در مشهد می‌گوید که اصلا چه معنا دارد که شما لباس زیر زنانه میفروشید؟ این فسق و فجورها چیه؟ ما هم حرفمان همین است البته. از فردا همه با برگ خودمان را میپوشانیم، چطور است؟

ما اینجا در ایران، سال‌هاست چوب در جای جایمان فرو میکنند و دیگر درد ندارد. سال‌هاست انسانیت در میان حجم عظیم خشم و ترس گم شده است. اینجا هوایی که تنفس میکنیم هم بوی نجاست می‌دهد اما عادت کرده‌ایم. به درک!

  • علیـ ترین
  • شنبه ۱ ارديبهشت ۹۷

نیمکت نارنجی

گاهی یک میز در گوشه‌ترین جای طبقه‌ی دوم یک کافه می‌شود تمام چیزی که از چشم باز کردن، در هر چشم بر هم زدن و تا چشم بستن به آن فکر میکنی. گاهی هم تصور یک نیمکت توی یک پارک تاریک که با خنده و شوخی از میان نیمکت‎های دیگر انتخاب شده تمامت را درگیر میکند و لحظه‌ای از فکر کردن به آن ثانیه‌هایی که دیگر قرار نیست هیچوقت تکرار شوند، فارغ نمی‌شوی.

می‌توان عاشق لحظه‌ها شد، مثلا آن لحظه‌ای که رو به یک منظره‌ی خاص ایستاده‌ای و طنین یک صدای گوش‌نواز دلت را با خود می‌برد و باد، عطر دل‌انگیز تن کسی را با خود می‌آورد. می‌توان عاشق لحظه‌ها و مکان‌ها شد و با خیال آن‌ها روز و شب‌ها را سر کرد اما در واقع، با هر لحظه فقط یکبار میتوان معاشقه نمود!

ویژگی خاص لحظات خاص زندگی ما آدم‌ها، تکرار ناپذیری است. لحظات خاص، حس ناب دارند و هر حسی را فقط یک لحظه میتوان تجربه کرد. لحظه‌ی بعدی دیگر همان احساس سابق نیست چرا که یک ثانیه بیشتر زندگی کرده‌ای و زندگی همه چیز را تغییر می‌دهد، حتی در یک چشم بر هم زدن. اینگونه می‌شود که زندگی سرشار از حسرت‌‌هاست. اگر همه چیز هم محیا باشد، اگر مو به مو هم صحنه را بازسازی کنی، حتی ذره‌ای از آن احساس ناب را نمیتوانی دوباره تجربه کنی. حرفم این نیست که چگونه تغییر می‌کند، شاید هم آن حس جدید دیوآنه‌تر بود، اما به هر حال آنی نیست که قبلا بوده. اینطور است که باید با خودت بنشینی و حسرت لحظه‌های رفته را تا قطره‌ی آخر بخوری و مست شوی و دیوآنه و به این فکر کنی که هیهات... چرا یک ثانیه بیشتر در آغوشش نفس نکشیدم؟...

  • علیـ ترین
  • پنجشنبه ۳۰ فروردين ۹۷
وبلاگنویس، سابقاً خبرنگار، ذاتاً هنرمند، علاقمند به علوم سیاسی، منتقد در همه‌ی زمینه‌ها، صاحب سبک در اکثر موضوعات، فیلمباز، آهنگباز، گیتاریست، کلدپلی فن، دوست‌پسر، فرزند ارشد، برادر بزرگتر، پسرعمه، پسرخاله، پسرعمو، پسردایی، لازانیست و فسنجونیست
هستم!

ستون‌نویسی

قضیه‌ی فمینیسم نمایی را از آنجا وارد این مبحث کردم که در توییتر مدعیان فمینیسم نوشتند:
"سربازی فوقش دو ساله که اونم میخرید دیگه"
"پسری که پول نداره غلط میکنه رل میزنه"
"یه کم به اینام توجه کنید. دیدن همه دارند به فمینیستا توجه میکنند اینام دلشون خواسته. الهی الهی"
و بی شمار نظرات ضدبرابری دیگر از طرف "مدعیان" برابری!