یک عاشقانه‌ی آرام

دم غروب که می‌شود، باید دست گرمی هم باشد که در این سردی پاییز، آن را بگیری و بی آنکه چیزی جز یک جرعه نگاه نوشیده باشی، تلو تلو خوران و خنده کنان، کور باشی و خیابان را با او تا ته بروی. به انتهای خیابان که رسیدید، روی بچرخانی و بی‌اعتنا، لب‌هایش را ببوسی و بی اهمیت به دستی که شانه‌ات را تکان می‌دهد، خودت را از او جدا نکنی. آن وقت می‌توانی منتظر باشی تا همان دستی که بر شانه‌ات بود، به سمت باتومش برود و عین سگ بزندت تا تو باشی دیگه تو ایران از این گوه‌خوریا نکنی مرتیکه هرزه.
  • علیـ ترین
  • پنجشنبه ۱۹ مهر ۹۷

انجمن وبلاگنویسان مُرده

عادت کرده‌ام که تصمیم‌های ناگهانی بخشی از زندگی من باشند. می‌خواهد به بزرگی انتخاب آینده‌ی تحصیلی باشد یا به ناچیزی دوباره وبلاگ نوشتن. برای همین وقتی بعد از مدت‌ها انزجار از وبلاگ‌نویسی، جرقه‌ای در ذهنم زده شد که باز در این فضای بی‌رمق دست به تایپ شوم، فورا تصمیم گرفتم که تا این آتش سرد دوباره خاموش نشده کاری کنم. نتیجه‌ی آن هم همین چند سطری است که می‌بینید!

پی‌نوشت. هفتمین پست در صفحه‌ی دنبال شوندگان بازمیگردد به دو روز پیش. از این جهت "مُرده".

  • علیـ ترین
  • يكشنبه ۲۸ مرداد ۹۷

18 آوریل 1963

در من مرد فرانسوی بیست و چند ساله‌ای در میانه‌ی قرن بیستم زندگی می‌کند که 18 آوریلش را سه ساعت بعد از سپیده‌ی صبح با یک فنجان قهوه در دست در حالی آغاز کرده که "صدای سکوت" خانه‌ی کوچکش را پر کرده است اما او نه به موسیقی گوش می دهد و نه قهوه‌اش را میخورد و تنها منتظر است که آسمان گرفته‌ی شهر ببارد تا قلمش روی کاغذ بهتر به لغزش درآید و همین که باران بند آمد دوباره سوزن گرامافون را روی دیسک بگذارد، نوشته‌هایش را زیر بغل بزند، به سمت رود سن برود و همه را به آب بسپارد.

  • علیـ ترین
  • چهارشنبه ۵ ارديبهشت ۹۷

دیدی دیوونه؟

از یه جایی به بعد دیگه حال دلمون خوب نشد. هی با خودمون فکر کردیم گیر آسمون و کائناتیم. فکر کردیم اگه بخندیم آسمون خوشحال میشه، این شد که کلی خندیدیم اما کارساز نبود. گفتیم عوضش شاید آسمون بتونه خوشحالمون کنه. اما نه آفتاب و نه ابرش و نه حتی بارونش، هیچی نتونست حال ما رو خوب کنه. خلاصه اینکه خیس شدیم.. اما نه مثل همیشه، نه با خنده. ته تهش داشتیم به حال دلمون پوزخند میزدیم و زیر لب هیهات میگفتیم. همین.

دوشنبه، سوم اردیبهشت هزار و اندی سال بعد از هجرت. تصویر: خیابان کوالالامپور اصفهان، ساعت 5 عصر

  • علیـ ترین
  • سه شنبه ۴ ارديبهشت ۹۷

نیمکت نارنجی

گاهی یک میز در گوشه‌ترین جای طبقه‌ی دوم یک کافه می‌شود تمام چیزی که از چشم باز کردن، در هر چشم بر هم زدن و تا چشم بستن به آن فکر میکنی. گاهی هم تصور یک نیمکت توی یک پارک تاریک که با خنده و شوخی از میان نیمکت‎های دیگر انتخاب شده تمامت را درگیر میکند و لحظه‌ای از فکر کردن به آن ثانیه‌هایی که دیگر قرار نیست هیچوقت تکرار شوند، فارغ نمی‌شوی.

می‌توان عاشق لحظه‌ها شد، مثلا آن لحظه‌ای که رو به یک منظره‌ی خاص ایستاده‌ای و طنین یک صدای گوش‌نواز دلت را با خود می‌برد و باد، عطر دل‌انگیز تن کسی را با خود می‌آورد. می‌توان عاشق لحظه‌ها و مکان‌ها شد و با خیال آن‌ها روز و شب‌ها را سر کرد اما در واقع، با هر لحظه فقط یکبار میتوان معاشقه نمود!

ویژگی خاص لحظات خاص زندگی ما آدم‌ها، تکرار ناپذیری است. لحظات خاص، حس ناب دارند و هر حسی را فقط یک لحظه میتوان تجربه کرد. لحظه‌ی بعدی دیگر همان احساس سابق نیست چرا که یک ثانیه بیشتر زندگی کرده‌ای و زندگی همه چیز را تغییر می‌دهد، حتی در یک چشم بر هم زدن. اینگونه می‌شود که زندگی سرشار از حسرت‌‌هاست. اگر همه چیز هم محیا باشد، اگر مو به مو هم صحنه را بازسازی کنی، حتی ذره‌ای از آن احساس ناب را نمیتوانی دوباره تجربه کنی. حرفم این نیست که چگونه تغییر می‌کند، شاید هم آن حس جدید دیوآنه‌تر بود، اما به هر حال آنی نیست که قبلا بوده. اینطور است که باید با خودت بنشینی و حسرت لحظه‌های رفته را تا قطره‌ی آخر بخوری و مست شوی و دیوآنه و به این فکر کنی که هیهات... چرا یک ثانیه بیشتر در آغوشش نفس نکشیدم؟...

  • علیـ ترین
  • پنجشنبه ۳۰ فروردين ۹۷
وبلاگنویس، خبرنگار، ذاتاً هنرمند، علاقمند به علوم سیاسی، منتقد در همه‌ی زمینه‌ها، صاحب سبک در اکثر موضوعات، فیلمباز، آهنگباز، گیتاریست، کلدپلیر

ستون‌نویسی

تا چشم کار‌ می‌کند همه غریبه‌اند.