18 آوریل 1963

در من مرد فرانسوی بیست و چند ساله‌ای در میانه‌ی قرن بیستم زندگی می‌کند که 18 آوریلش را سه ساعت بعد از سپیده‌ی صبح با یک فنجان قهوه در دست در حالی آغاز کرده که "صدای سکوت" خانه‌ی کوچکش را پر کرده است اما او نه به موسیقی گوش می دهد و نه قهوه‌اش را میخورد و تنها منتظر است که آسمان گرفته‌ی شهر ببارد تا قلمش روی کاغذ بهتر به لغزش درآید و همین که باران بند آمد دوباره سوزن گرامافون را روی دیسک بگذارد، نوشته‌هایش را زیر بغل بزند، به سمت رود سن برود و همه را به آب بسپارد.

  • علیـ ترین
  • چهارشنبه ۵ ارديبهشت ۹۷

دیدی دیوونه؟

از یه جایی به بعد دیگه حال دلمون خوب نشد. هی با خودمون فکر کردیم گیر آسمون و کائناتیم. فکر کردیم اگه بخندیم آسمون خوشحال میشه، این شد که کلی خندیدیم اما کارساز نبود. گفتیم عوضش شاید آسمون بتونه خوشحالمون کنه. اما نه آفتاب و نه ابرش و نه حتی بارونش، هیچی نتونست حال ما رو خوب کنه. خلاصه اینکه خیس شدیم.. اما نه مثل همیشه، نه با خنده. ته تهش داشتیم به حال دلمون پوزخند میزدیم و زیر لب هیهات میگفتیم. همین.

دوشنبه، سوم اردیبهشت هزار و اندی سال بعد از هجرت. تصویر: خیابان کوالالامپور اصفهان، ساعت 5 عصر

  • علیـ ترین
  • سه شنبه ۴ ارديبهشت ۹۷

نیمکت نارنجی

گاهی یک میز در گوشه‌ترین جای طبقه‌ی دوم یک کافه می‌شود تمام چیزی که از چشم باز کردن، در هر چشم بر هم زدن و تا چشم بستن به آن فکر میکنی. گاهی هم تصور یک نیمکت توی یک پارک تاریک که با خنده و شوخی از میان نیمکت‎های دیگر انتخاب شده تمامت را درگیر میکند و لحظه‌ای از فکر کردن به آن ثانیه‌هایی که دیگر قرار نیست هیچوقت تکرار شوند، فارغ نمی‌شوی.

می‌توان عاشق لحظه‌ها شد، مثلا آن لحظه‌ای که رو به یک منظره‌ی خاص ایستاده‌ای و طنین یک صدای گوش‌نواز دلت را با خود می‌برد و باد، عطر دل‌انگیز تن کسی را با خود می‌آورد. می‌توان عاشق لحظه‌ها و مکان‌ها شد و با خیال آن‌ها روز و شب‌ها را سر کرد اما در واقع، با هر لحظه فقط یکبار میتوان معاشقه نمود!

ویژگی خاص لحظات خاص زندگی ما آدم‌ها، تکرار ناپذیری است. لحظات خاص، حس ناب دارند و هر حسی را فقط یک لحظه میتوان تجربه کرد. لحظه‌ی بعدی دیگر همان احساس سابق نیست چرا که یک ثانیه بیشتر زندگی کرده‌ای و زندگی همه چیز را تغییر می‌دهد، حتی در یک چشم بر هم زدن. اینگونه می‌شود که زندگی سرشار از حسرت‌‌هاست. اگر همه چیز هم محیا باشد، اگر مو به مو هم صحنه را بازسازی کنی، حتی ذره‌ای از آن احساس ناب را نمیتوانی دوباره تجربه کنی. حرفم این نیست که چگونه تغییر می‌کند، شاید هم آن حس جدید دیوآنه‌تر بود، اما به هر حال آنی نیست که قبلا بوده. اینطور است که باید با خودت بنشینی و حسرت لحظه‌های رفته را تا قطره‌ی آخر بخوری و مست شوی و دیوآنه و به این فکر کنی که هیهات... چرا یک ثانیه بیشتر در آغوشش نفس نکشیدم؟...

  • علیـ ترین
  • پنجشنبه ۳۰ فروردين ۹۷

!Mother

مادر! شاهکار عجیبی است. نه فقط به خاطر فضاسازی‌های بی‌نظیر، پیرنگ‌های داستانی دیوانه‌وار و کارگردانی مریضی که دارد. نه فقط به خاطر این که می‌تواند نه داستانی چند لایه بلکه سکه‌ای دو رو را نشان مخاطبانش دهد. نه فقط به خاطر این که در عین روایت داستانی ادیسه‌وار، به مهم‌ترین عناصر چنین قصه‌هایی خیانت می‌کند. مادر! روایتی است متفاوت اما شامل همه‌ی کلیشه‌های این سبک فیلمسازی، آن هم عمدا و برای منحرف کردن بیننده. آرنوفسکی در این فیلم، با دیوانگی، دیوانگی را به تصویر کشیده است.
مادر! جنون آمیز است. ترسناک نیست، دردناک است. آنقدر وحشتناک است که امتیاز F را از تماشاچیان میگیرد و آرنوفسکی به این موضوع افتخار میکند! مادر! داستان هزاران نسل جنایت و کثافت‌کاری و خونخواری است. آن هم در قالبی که اصلا نمیتوان باور کرد. مادر! فیلمی برای یک بار دیدن نیست. در عین حال که همه باید ببینند، فیلمی برای همه نیست. فیلم ابدا داستان لذت بخشی ندارد اما می‌شود عاشق آن شد. مادر! غیرقابل تحمل است و برای همین مردم از آن متنفرند.
روایت دردناک فیلم را که کنار بگذاریم، با فیلمبرداری و شات‌های بینظیر و میزانسن فوق حرفه‌ای و بازی درخشان خاویر باردم و جنیفر لارنس مواجه میشویم. اما باز هم مادر! منفور است. چرا که مردم نمیخواهند جنایات هولناک خود، بلایا و کثافت‌هایی که به سر مادر طبیعت آورده اند و خوی حیوانی خود را ببینند.
مادر! را ببینید.

  • علیـ ترین
  • چهارشنبه ۱۵ فروردين ۹۷

داستان من و اعتقادات، دوست دختر، مامان و بابا!

حدود 5 ماه پیش ازتون پرسیدم که اگه با خانوادتون از نظر اعتقادات و تفکرات در تضاد باشید چه میکنید! (فقط عدد آدرس همین پست رو بکنید 459 تا اون پست رو ببینید!) اون موقع هیچ فکر نمیکردم روزی بیام و این پست رو بذارم!

یکی دو هفته بعد از پرسیدن اون سوال، رفتم به مامان گفتم که... آره مامی ببین! آدما متفاوتن. از خیلی جهات. اوکی؟ گفت اوکی. حرفتو بزن. گفتم خب من دوست دختر دارم. گفت میدونم. گفتم اوه سیریسلی؟ چطور؟ گفت بالاخره بزرگت کردم مثلا! بعد گفتم خب مادرجان ببین! من به این قرآن و اینایی که میگید هم اعتقاد ندارم. شاید براشون احترام قائل باشم ولی خب بلاه بلاه بلاه! گفت خب باشه. گفتم حله؟ گفت آره.

یه هفته بعد دیدم نه بابا حل نیست که! کجا میری؟ با کی میری؟ کی میای؟ منم که دور افتاده بود دستم با مدل "به خودم مربوطه و اگه ناراضی اید به من ربطی نداره" جواب میدادم! یه روز به بابا گفتم بابا ببین. نماز به کتف چپ منم نیست! گریه‌ش گرفت. گفت آبروی منو میبری! گفتم بابا واقعا اینطور فکر میکنی؟ گفت هر جور دوست داری اصلا به من چه!

2 هفته مشاوره رفتیم تا بالاخره بتونیم در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کنیم! من مخالف اعتقاداتشون باشم و اونها هم پدر و مادر من باشند! شاید 10 ساعت مشاوره رفتیم! یه نفره، دونفره، سه نفره، چهار نفره! که خب بذارید خیالتون رو راحت کنم! مشاور هیچ غلطی نکرد و حرفاش پشیزی تاثیر نداشت. با اینکه از بهترین مشاوران اصفهانه.

چند وقت بعد دید که سر صبحی دارم ترگل ورگل میکنم. گفت دیشب به مامان گفتی بعدازظهر نیستی. کجایی؟ گفتم میخوام برم بیرون. گفت غلط میکنی. گفتم من قرار دارم و میرم. داد کشید که اگه رفتی برنمیگردی خونه. گفتم میرم و برمیگردم! زدم بیرون. اومد جلوی راهم و گفت علی این حرف آخرم بود. نیم ساعت بعد زنگ زدم به مامان و گفتم بابا چشه؟ این مسخره بازیا چیه؟ گفت زنگ بزن خودت راضیش کن. گفتم باش حرف بزن. ظهر مامان زنگ زد گفت قبل از اینکه بری به بابا زنگ بزن، اجازه میده. زنگ زدم. بابا خیلی ملایم گفت هر جور فکر میکنی درسته رفتار کن.

یه شب وقتی از سیتی‌سنتر برگشتم خونه، مامان گفت نمیشه بری هر گوهی میخوای بخوری بعد بیای خونه! گفتم میشه خوبم میشه! بابا به مامان گفت که بره توی اتاق!!! جالبه که اکثر اوقات بابا عصبیه ولی اون شب مامان عصبی بود و بابا آروم! نشستیم دوباره روز از نو روزی از نو! به بابا گفتم بابا من اینم! اوکی؟ چه بخواید چه نخواید من همینم!

بعد از اون آروم آروم روند تغییرات آغاز شد! علی کجا میری؟ دارم میرم بیرون! سعی کن زود بیای. همین! فردای روزهای قرار مامان میپرسید کجا رفتید؟ سینما. چه فیلمی؟ فلان. اینم عکسمون! حالا چند وقت بیشتر گذشته.. حالا مامان هدیه‌هایی که میخرم رو نگاه میکنه، نظر میده، بررسی میکنه اصل باشه، بهم میگه مطمئنی دوست داره؟ بهم میگه چرا فلان چیز رو نخریدی که قشنگتره؟ بهم میگه این صداش فلان‌جوره، برو عوضش کن! زنگ میزنه میگه عوض کرد؟ اگه عوض نکرد بذار یکی دیگه بخر! ازم میپرسه واسه‌م ولنتاین چی خریده؟ میاد نگاه میکنه. میگه قشنگه.

حالا مامان فقط منتقد من نیست توی رابطه‌م. همراهمه. مامان نمیگه چرا نماز نمیخونی، فقط میگه یاد خدا باش! مامان نمیگه چرا دوست دختر داری؟ میگه بخاطر دوست دخترت فلان رفتارتو عوض کن! حالا مامان وقتی بهش میگم غذاتو دوست دارم میگه ایشالا بعدا اون بهترشو برات درست میکنه!

حالا وقتی ساعت 9 و نیم شب میام خونه و یه بگ هدیه دستمه، مامان بابا اخم نمیکنند. سلام میکنند و بابا یه نگاه به لباسم میندازه و مامان میگه رفته بودی عروسی انقدر تیپ زدی؟

حالا همه چیز خیلی خیلی متفاوته. و میدونید؟ اتفاقی که انتظارشو داشتم محروم شدن از حمایت مامان بابا بود، نه اینکه بعد از تمام وقت‌هایی که روبروشون واستادم، حمایتشون بیشتر بشه... How is that even possible؟

  • علیـ ترین
  • شنبه ۲۸ بهمن ۹۶
وبلاگنویس، سابقاً خبرنگار، ذاتاً هنرمند، علاقمند به علوم سیاسی، منتقد در همه‌ی زمینه‌ها، صاحب سبک در اکثر موضوعات، فیلمباز، آهنگباز، گیتاریست، کلدپلی فن، دوست‌پسر، فرزند ارشد، برادر بزرگتر، پسرعمه، پسرخاله، پسرعمو، پسردایی، لازانیست و فسنجونیست
هستم!

ستون‌نویسی

سکوت کنید.