دیدی دیوونه؟

از یه جایی به بعد دیگه حال دلمون خوب نشد. هی با خودمون فکر کردیم گیر آسمون و کائناتیم. فکر کردیم اگه بخندیم آسمون خوشحال میشه، این شد که کلی خندیدیم اما کارساز نبود. گفتیم عوضش شاید آسمون بتونه خوشحالمون کنه. اما نه آفتاب و نه ابرش و نه حتی بارونش، هیچی نتونست حال ما رو خوب کنه. خلاصه اینکه خیس شدیم.. اما نه مثل همیشه، نه با خنده. ته تهش داشتیم به حال دلمون پوزخند میزدیم و زیر لب هیهات میگفتیم. همین.

دوشنبه، سوم اردیبهشت هزار و اندی سال بعد از هجرت. تصویر: خیابان کوالالامپور اصفهان، ساعت 5 عصر

  • علیـ ترین
  • سه شنبه ۴ ارديبهشت ۹۷

بس که فرو کرده‌اند بی حس شده ایم.

زندگی در ایران آستانه‌ی تحمل را بالا میبرد. همه خسته، ناراحت، خشمگین و عصبانی، اما آنقدر که این چوب را در آستینمان فرو کرده‌اند، این لعنتی گشاد شده و دردش نمیگیرد. در تونس یک میوه‌فروش خودش را آتش زد، خون مردم به جوش آمد و در چله‌ی زمستان، بهار عربی آوردند. حالا سال‌هاست در ایران بخاطر شرایط اقتصادی و اجتماعی مردم دیوانه می‌شوند، خودسوزی میکنند، از گلو خود را دار میزنند اما من و شما روی صفحه‌نمایش رسانه‌هایمان فقط میخوانیم و فوروارد میکنیم و افسوس میخوریم.

دختر بیچاره را به خاطر چند تار موی نمایان تا خورد زدند، صدای جیغ و گریه‌اش روی موبایل یکایک ما دست به دست می‌شود، نگاه می‌کنیم، تن‌مان میلرزد، توی دلمان فحش می‌دهیم، فوروارد میکنیم و هفته‌ی بعد یادمان می‌رود.

نفسی را برای هیچ خفه میکنند. بهمن ورمزیار سرقت کرده بود، اما باوجود معرفی خودش و تسلیم اموال مسروقه و جلب رضایت شاکی خصوصی، سه روز پیش از گردن آویخته شد. اما یک سعید-نامی کمتر از یک دهه‌ی پیش خون جوانان مردم را گرفته و توی شیشه کرده بود، امروز دارد برای خودش در خیابان‌های تهران راه می‌رود. حکمش چیست؟ دو سال حبس.

یک نفر در قم می‌گوید که شهر ما اصلا شانش بیشتر از این حرف‌هاست و باید یک کشور مستقل باشد و ایران به آن پالایشگاه و نیروگاه بدهد. در چند ساعت همه جا پر از جوک میشود درباره‌ی کشور قم. هیچ‌کس هم نمی‌پرسد چرا آقایان رگ گردنشان ورم نکرد؟ چرا وقتی "پرشین گالف" را مینویسند "گالف" سخنرانی ترتیب می‌دهید و مدعی می‌شوید اما وقتی حاکمیت ارضی ایران‌تان را زیر سوال میبرند خفه خون میگیرید؟ به‌هرحال قم که خلیج فارس نیست.

کشاورزان اصفهانی و بختیاری تظاهرات میکنند و یکی از آن بالا میگوید این هم کار آمریکاست. هیچ ربطی هم به شوره‌زار شدن زمین‌ها ندارد. 40 سال است آمریکا خون مردم را توی شیشه کرده و آقایان به شخصه هیچ گوهی نخورده اند. 

یک نفر در مجلس داد میزند از این دختر خوشگل‌ها به ما هم نشان بدهید. دو روز بعد یک احمقی در مشهد می‌گوید که اصلا چه معنا دارد که شما لباس زیر زنانه میفروشید؟ این فسق و فجورها چیه؟ ما هم حرفمان همین است البته. از فردا همه با برگ خودمان را میپوشانیم، چطور است؟

ما اینجا در ایران، سال‌هاست چوب در جای جایمان فرو میکنند و دیگر درد ندارد. سال‌هاست انسانیت در میان حجم عظیم خشم و ترس گم شده است. اینجا هوایی که تنفس میکنیم هم بوی نجاست می‌دهد اما عادت کرده‌ایم. به درک!

  • علیـ ترین
  • شنبه ۱ ارديبهشت ۹۷

نیمکت نارنجی

گاهی یک میز در گوشه‌ترین جای طبقه‌ی دوم یک کافه می‌شود تمام چیزی که از چشم باز کردن، در هر چشم بر هم زدن و تا چشم بستن به آن فکر میکنی. گاهی هم تصور یک نیمکت توی یک پارک تاریک که با خنده و شوخی از میان نیمکت‎های دیگر انتخاب شده تمامت را درگیر میکند و لحظه‌ای از فکر کردن به آن ثانیه‌هایی که دیگر قرار نیست هیچوقت تکرار شوند، فارغ نمی‌شوی.

می‌توان عاشق لحظه‌ها شد، مثلا آن لحظه‌ای که رو به یک منظره‌ی خاص ایستاده‌ای و طنین یک صدای گوش‌نواز دلت را با خود می‌برد و باد، عطر دل‌انگیز تن کسی را با خود می‌آورد. می‌توان عاشق لحظه‌ها و مکان‌ها شد و با خیال آن‌ها روز و شب‌ها را سر کرد اما در واقع، با هر لحظه فقط یکبار میتوان معاشقه نمود!

ویژگی خاص لحظات خاص زندگی ما آدم‌ها، تکرار ناپذیری است. لحظات خاص، حس ناب دارند و هر حسی را فقط یک لحظه میتوان تجربه کرد. لحظه‌ی بعدی دیگر همان احساس سابق نیست چرا که یک ثانیه بیشتر زندگی کرده‌ای و زندگی همه چیز را تغییر می‌دهد، حتی در یک چشم بر هم زدن. اینگونه می‌شود که زندگی سرشار از حسرت‌‌هاست. اگر همه چیز هم محیا باشد، اگر مو به مو هم صحنه را بازسازی کنی، حتی ذره‌ای از آن احساس ناب را نمیتوانی دوباره تجربه کنی. حرفم این نیست که چگونه تغییر می‌کند، شاید هم آن حس جدید دیوآنه‌تر بود، اما به هر حال آنی نیست که قبلا بوده. اینطور است که باید با خودت بنشینی و حسرت لحظه‌های رفته را تا قطره‌ی آخر بخوری و مست شوی و دیوآنه و به این فکر کنی که هیهات... چرا یک ثانیه بیشتر در آغوشش نفس نکشیدم؟...

  • علیـ ترین
  • پنجشنبه ۳۰ فروردين ۹۷

!Mother

مادر! شاهکار عجیبی است. نه فقط به خاطر فضاسازی‌های بی‌نظیر، پیرنگ‌های داستانی دیوانه‌وار و کارگردانی مریضی که دارد. نه فقط به خاطر این که می‌تواند نه داستانی چند لایه بلکه سکه‌ای دو رو را نشان مخاطبانش دهد. نه فقط به خاطر این که در عین روایت داستانی ادیسه‌وار، به مهم‌ترین عناصر چنین قصه‌هایی خیانت می‌کند. مادر! روایتی است متفاوت اما شامل همه‌ی کلیشه‌های این سبک فیلمسازی، آن هم عمدا و برای منحرف کردن بیننده. آرنوفسکی در این فیلم، با دیوانگی، دیوانگی را به تصویر کشیده است.
مادر! جنون آمیز است. ترسناک نیست، دردناک است. آنقدر وحشتناک است که امتیاز F را از تماشاچیان میگیرد و آرنوفسکی به این موضوع افتخار میکند! مادر! داستان هزاران نسل جنایت و کثافت‌کاری و خونخواری است. آن هم در قالبی که اصلا نمیتوان باور کرد. مادر! فیلمی برای یک بار دیدن نیست. در عین حال که همه باید ببینند، فیلمی برای همه نیست. فیلم ابدا داستان لذت بخشی ندارد اما می‌شود عاشق آن شد. مادر! غیرقابل تحمل است و برای همین مردم از آن متنفرند.
روایت دردناک فیلم را که کنار بگذاریم، با فیلمبرداری و شات‌های بینظیر و میزانسن فوق حرفه‌ای و بازی درخشان خاویر باردم و جنیفر لارنس مواجه میشویم. اما باز هم مادر! منفور است. چرا که مردم نمیخواهند جنایات هولناک خود، بلایا و کثافت‌هایی که به سر مادر طبیعت آورده اند و خوی حیوانی خود را ببینند.
مادر! را ببینید.

  • علیـ ترین
  • چهارشنبه ۱۵ فروردين ۹۷

|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||

یه سال دیگه با سرعت باد گذشت. نمیخوام از حوادث طبیعی و غیرطبیعی سال 96 بگم، یا از انتخابات یا از هر کوفت دیگه‌ای که همه‌مون کنار هم توی این مملکت تجربه کردیم! میخوام آخرین پست سال 96 رو کاملا اختصاص بدم به خودم!

خوبیِ متولد اسفند بودن اینه که تقریبا هر عید که میاد و میره یه سال هم بزرگتر میشی و میتونی با یه کم اختلاف، بزرگ شدنت رو با تغییر سال مطابقت بدی! سال 96 سال هجده سالگی من بود. قطعا متفاوت‌ترین و مهم‌ترین سالی که تا الآن تجربه کردم. میتونم بگم قد تموم سال‌های قبل از اون چیزای جدید تجربه کردم و اتفاقات خاص برام افتاد. [خب خاص‌ترین اتفاق که بدون شک طُـ بودی :)]

یه کم زمان گذاشتم و فکر کردم به سال‌هایی که از عمرم گذشته. مثلا اون سالی که سه چهار ماه کامل درگیر آماده شدن واسه‌ی کنسرت بودم، یا سال اول و دوم دبیرستان که خاصترین دوران من توی مدرسه بود! خب آره اینها همشون یه مشت خاطره‌ی فوق‌العاده‌اند؛ ولی بنظرم یه بار تجربه کردنشون کافیه، چون احتمالا بشه به شیوه‌های دیگه بازم تجربشون کرد! اما 96! نود و شش خیلی متفاوت بود. از یه جایی به بعد همش تجربه‌های نو و بدیع بود. تکراری‌ترین اتفاقات هم کاملا خاص بودند. میتونم بگم که آماده‌ام سال نود و هفت هم سال نود و شش رو تجربه کنم! ولی خب از اونجایی که نمیشه، سعی میکنم نود و هفت از نود و شش هم بهتر باشه، که قطعا هست! فارغ از هر اتفاق کوفتی یا غیرکوفتی دیگه که بیفته، یه اتفاق خیلی خاص داره در تک تک لحظه‌های زندگیم میفته و توی 97 هم خواهد افتاد که باهاش میشه به تموم لحظه‌های سال معنا بخشید و رنگ دیگه‌ای داد :)

امیدوارم نود و هفت بهترین سال عمرتون باشه! نوروزتون مبارک :)

  • علیـ ترین
  • سه شنبه ۲۹ اسفند ۹۶
وبلاگنویس، سابقاً خبرنگار، ذاتاً هنرمند، علاقمند به علوم سیاسی، منتقد در همه‌ی زمینه‌ها، صاحب سبک در اکثر موضوعات، فیلمباز، آهنگباز، گیتاریست، کلدپلی فن، دوست‌پسر، فرزند ارشد، برادر بزرگتر، پسرعمه، پسرخاله، پسرعمو، پسردایی، لازانیست و فسنجونیست
هستم!

ستون‌نویسی

:Now playing

Sur Le Fil